مثنوی عشق

بیا که با تو بهار ان ز راه می آید

سوار تو سن مهر وپگاه می آید

تو از عشیر‍ۀ آب وگیاه وخورشیدی

در آسمان خیالم چو مهر و ناهیدی

سحر ز شرم نگاهت به حیرت افتاده است

ز مهر گرم نگاهت به حیرت افتاده است

سحر به بوی تو پلکش گشوده می گردد

درون شط سپیده غنوده می گردد

هنوز حرف دل شاعران امروزی

هنوز مثل چراغ سپیده می سوزی

نگاه آیینه ها هم به حیرت افتاده است

ز حسن روی تو یوسف به غیرت افتاده است

نگاه چشم تو آشوب می کند بر پا

خوشا کسی که شود بر نگاه تو شیدا

ز ایل پاک سحر زاد روز گارانی

تو از قبیلۀ گل وز تبار بارانی

بهار بی تو عزیزم کجا صفا دارد

بیا که بی تو و چشمت دلم عزا دارد

به مهر پیک بهاران به خانه ات برگرد

که بی حضور نگاهت خموشم و دلسرد

/ 0 نظر / 25 بازدید